تبليغاتX
دل کوچیکم فدای تو
Ads
 

سلام سلام سلام

ماه مبارک رمضان رو به همه تبریک میگم

ایشالا بتونیم ازاین ماه پربرکت کمال استفاده رو ببریم

و در پایان بتونیم از همه گناها خودمونوپاک کنیم

دوستون دارم

منتظرم باشین

برمیگردم

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در بیست و یکم شهریور 1387

لينك مطلب

 

 

بگزید طریق شرف و عشق و شهادت          بر کرب و بلا ، فاتح آزاده حسین است

افراشت بخون پرچم دین نبوی را            از راه حقیقت سرو جان داده حسین است

اوست حبیب الله و سالار شهیدان             دارای چنین رتبۀ ارزنده حسین است

بخشنده چو او نیست که آسان بفروشد        عالم بیکی پیرهن ژنده حسین است

باشد همه جا نقش ره و خون قیامش          تا هست جهان چشمۀ جوشنده حسین است.

روشن همه جا گشته زانوار وجودش        این است اگر دولت پاینده حسین است

آنجا که شفیع است بیاران وفادار            در روز جزا ، بر همه تابنده حسین است

... به گُنه کاری خود هیچ میاندیش         نومید مشو ، شافع و بخشنده حسین است 

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در هشتم اسفند 1386

لينك مطلب

 

 

روز شانس و اقبال

چند وقت پیش ، از صبح تا شب کار من خنده بود؛میگین چرا؟ پس گوش کنین :

یک شنبه ساعت 45/7 حین باز کردن درب آموزشگاه (به عنوان منشی آموزشگاه کامپیوتر)با لبخند به آسمون نگاه کردم و گفتم :«الهی به امید تو» و کارمو شروع کردم.ساعتی بعد یه پسر جوون به آموزشگاه اومد و پس از کسب اجازه به دستشویی رفت و زمان رفتن نیز با لبخند از من تشکر کرد و رفت.

چند لحظه بعدبه کمک یکی از کارآموزای دختر که قصد رفتن به دستشویی داشت و نمی تونست در اونو باز کنه رفتم ودر دستشویی را با شدت باز کردم که یهو آب با فشار پاشید تو صورتم ،شوکه شدم، کمی عقب رفتم و دقیق نگاه کردم که دیدم بله :آب هست و شیر آب نیست .شستم خبردار شد که پسره دزد بوده و شیر آب رو از جا کنده و با خود برده (آفتابه دزد شنیده بودیم،اما شیر دستشویی دزد؟!چه عرض کنم حالا که دیدیم)فوری با مدیر آموزشگاه تماس گرفتم و ماجرا رو تعریف کردم،اونم سریع خودشو اونجا رسوند. حسابی ناراحت بود و کلی اگر و شاید می کرد ولی من از شدت خنده ریسه می رفتم اونم با عصبانیت گفت: دزد اومده انوقت تو داری می خندی ؟

باخنده گفتم حالا اگه گریه کنم کار درست میشه؟خلاصه کارآموزا هم تا تونستن باهام دعوا کردن (مثلاً خیلی دوستم دارن)که چرا به هر کسی اطمینان می کنم و اگر فلان می شدو بهمان می شدو... اونوقت چیکار می کردی ؟ اما جواب من به همشون خنده بود .

الغرض جونم براتون بگه که هی ی ی... مجبور شدم برم و از جیب مبارک خودم(که الهی قربون پُز عالیش برم ) شیر آب بخرم .زمانی که با عجله در حال پایین رفتن از پله های آموزشگاه بودم یهو پام لیز خورد و پنج پله باقی مونده رو با غلت پایین اومده و با وضع فجیعی جلوی آموزشگاه و تو خیابون ولو شدم.

پسری که دَمِ در آموزشگاه در حال ور رفتن با موبایلش بود از دیدن من که مثل اجل معلق روبروش نازل شده بودم حسابی جاخورد و هول شد و گفت : طوریت نشد؟ بیام کمکت؟    منم که از شدت خنده در حال انفجار بودم خودمو کنترل کردم و سرمو بلند نکردم که ببینم طرف کیه و دنبال کار خودم رفتم.بعد از خرید و وصل کردن شیر آب ، قصد بریدن یونولیت و داشتم که چاقو تو دستم دو تیکه شد ،بازم خنده ام گرفت .

ظهر ساعت یک که قصد تعطیل کردن آموزشگاهو داشتم در حال پایین اومدن از پله ها پای راستم گیر کرد به پشت پای چپم و نزدیک بود بقیه پله ها را با صورت طی کنم ، وقتی به ترمینال رفتم ، پلیس ها بی سیم به دست با ماشین و موتور مثل مور و ملخ ریخته بودن اونجا و راهو بسته بودن ، مثل اینکه بازم گزارش بمب گذاری و...داده بودن هر طوری بودسوار ماشین شدم تا به منزل برم ولی از شانس خوبم تو راه تصادف کردیم و ...و جالب این بود که من علیرغم تمام بلایا می خندیدم به طوری که کارآموزها از بی خیالیم شاکی شده بودن و خودشون برام صدقه داده بودن .

خلاصه امروز حسابی روی دنده شانس بودم ، می گین چرا ؟ پس بخونین :

1-   شانس اوردم دزده به جای شیر آب منو ندزدید (آخه دزد ناشی به کاهدون می زنه با این حساب معلوم می شه دزد ما ناشی نبوده )

2-   شانس اوردم موقع افتادن از پله ها دست و پام نشکست و چلاق نشدم .

3-   شانس اوردم چاقو رگمو نبرید و بی رگ نشدم .(مث بعضیا )

4-   شانس اوردم برای بار دوم پایین اومدن از پله ها صورتم درب و داغون نشد.

5-   شانس اوردم پلیس ها منو به جرم بمب گذاری دستگیر نکردن .

6-   شانس اوردم تو تصادف سقط نشدم .

حالا باور کردین امروز روز شانس و اقبال بلند من بوده یا نه ؟


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در دوازدهم بهمن 1386

لينك مطلب

«اللهم صل علی محمد و آل محمد»  

 «  و عجل فرجهم»

 

(واسه سلامتی همه مریضا.آمرزش همه گناهان.شادی روح همه اموات وبر آورده شدن آرزو ها بیاین همه با هم سه تا صلوات بفرستیم) 

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در دهم بهمن 1386

لينك مطلب

سلام سلام بازم من اومدم .خیلی ها  حضوری  تلفنی  چتی ویا از طریق کامنت ازم خواستن آپ کنم .

ولی خب این چندوقت هم گرفتار بودم وهم حوصله نداشتم اماجمعه اتفاقی افتاد که بد ندیدم بنویسم البته از این اتفاقا زیاد میفته ولی نوعش فرق میکنه .

طبق روال اکثر جمعه ها با مامان خانومی رفتیم زیارت علی بن مهزیار .زیارتگاه مثل همیشه  خیلی شلوغ بودوچون بعد از نماز مغرب بودبعضیها در حال رفتن بودن وقتی داشتیم از صحن حرم میومدیم بیرون چشمم خورد تو چشم دو تا پسر جوون که اونا هم در حال خارج شدن بودن ، سرم و انداختم پایین و با مامانم مشغول حرافی شدم. قرار بود مثل اکثر وقتا مسیر برگشت رو که حدود بیست دقیقه بود پیاده طی کنیم . همون موقع دوستم اس ام اس داد که دانشگاه قبول شده .منم همونطور که کوچه خلوت و تاریکی رو طی میکردیم با یه دست بازوی مامانمو چسبیدم و با دست دیگه اس ام اس می نوشتم .مامانم دستشو عقب کشید و گفت: اینطوری دستمو نگیر بدم میاد . منم واسه شوخی گفتم : نیست من خیلی خوشم میاد ازت؟ بیچاره می خوام نیفتم .همان موقع  صدایی  به گوشم خورد ومتوجه شدم  همون دوتا پسر دارن پشت سرمون میان. یکی شون داشت با ناز سلام احوالپرسی میکرد .فکر کردم داره با موبایل حرف میزنه (حالا نگو مخاطب پسره من بودم).. آروم به مامانم گفتم :اه اه اه اگه من یه دوست پسر اینطوری داشتم که موقع حرف زدن صداشو نازک میکرد و با قر و فر حرف میزد خودمو می کشتم   کو اون مردای قدیم ؟ مگه ما هم یه زمانی مرد نبودیم ؟ کی اینطوری واسه نا محرم ناز و کرشمه میومدیم؟

 منو مامانم ریز می خندیدیم که از کوچه خارج شدیم . هر مسیری که می رفتیم اون دو تا هم میو مدن .دیگه شک نداشتم اینا دنبال ما راه افتادن زمانی که به اتوبان نزدیک خونه مون رسیدیم ،  ما یه طرف جاده بودیم اونا جاده مقابل.رومو برگردوندم تا به مامانم بگم اینا چرا دارن دنبالمون میان؟که دیدم از او ور جاده دارن با لبخند اشاره میدن .سرم و خم کردمو با اخم گفتم خفه شو نکبت ....ولی در کمال تعجب دیدم اونا نه تنها از رو نرفتن بلکه سریع از جاده رد شدن و طرف ما اومدن یکی شون سبقت گرفت و جلوتر از ما به راهش ادامه داد اما یکی دیگه شون کم کم با ما هم قدم شد. هندزفری تو گوشم بود و داشتم آهنگ گوش میدادم  که حس کردم صدایی به گوشم خورد نگاهمو برگردوندم  دیدم بله آقا خوشگله کنارمه و داره بلند بلند صحبت میکنه تعجب کردم هندس فری رو از تو گوشم در اوردم شنیدم که داشت می گفت جواب سلام واجبه ها . .محل ندادم وبه راهمون ادامه دادیم ولی اون همچنان با گستاخی تمام در حضورمادرم به من پیشنهاد دوستی می داد مامانم اشاره داد چیزی نگو منم سکوت کردم اما وقتی خیلی پا پیچم شد و گفت من بخاطر شما اومدم اینور جاده ، یه چیزی بگو ،دو ریالیم افتاد حدس زدم از حرکت من برداشت دیگه ای کرده رو به اون کردم  و در حالی که نوک انگشتم بهش نشون میدادم گفتم : اینقد شعور داشته باش وقتی می بینی مامانم باهامه اینقد چرت و پرت نگو ،(آخه هر کی مامانمو می بینه فکر میکنه خواهرمه می خواستم حالیش کنم که بابا این مادرمه اگه نمیدونی  بدون) ولی اون همچنان پافشاری میکرد انگار مامانم وجود خارجی نداشت

 .به همین دلیل حرفشو بریدم و گفتم :من بهتون گفتم خفه شو نکبت نه اینکه تشریف بیارین اینور جاده . پسره که اصلاً فکر نمی کرد من با این صراحت و شجاعت ضایع ش کنم . به چشمام زل زدو گفت : چی گفتین؟    حرفمو براش تکرار کردم. با دلخوری گفت: دستتون درد نکنه . منم گفتم : خواهش میکنم .     ـــ لطف دارین شما             ـــ وظیفه م بود. . .    پسره فکش کش اومد وهر طوری بود خودشو رسوند  به دوستش که خیلی جلوتر از ما حرکت می کرد( ومثلاً ما رو تنها گذاشته بود تا طرح دوستی بریزیم)وبا ناراحتی و آروم قضیه رو بهش گفت . دوستش با صدای بلند خندید و برگشت و با تحسین نگام کرد . روم رو برگردوندمو باز آهنگ گوش دادم تا صداشونو نشنوم . کمی جلوتر سر دوراهی پسرا که از ما جلوتر بودن وایسادن و اونکه باهاش دهن به دهن شده بودم داشت رو به من یه چیزایی با صدای بلند می گفت که من درست متوجه نشدم  . مامانم هم که خودشو زده بودبه بی خیالی منم صدای آهنگ و اونقد زیاد کرده بودم که هیچی نشنیدم .وقتی واکنشی ندیدن دمشونو رو کولشون گذاشتن و رفتن حالا اینجا نیز شانس با من یار بود چون اگه فقط چند قدم دیگه همراهیمون می کردن خونمون روهم یاد می گرفتن

 

 . حالا باز خوبه همه مون خیر سرمون رفته بودیم زیارت .مردم بعد از زیارت کمی عاقل میشن ،اینا  اعتماد به نفسشون بالا رفته بود و  دنبال دوست دختر می گشتن .خدا به همه عقل عطا کنه 

 

 میدونین چیزی که  برام خنده دار بود این بود که پسره شرم وحیا رو قورت داده بود و  وجود مامانمو ندیده گرفته بودو انگار نه انگار مامانم با منه و رک و راست و با وقاحت به من پیشنهاد دوستی میداد( این دیگه باید معجزه زیارت  باشه)حقیقتا دیگه میترسم زیارت برم آخه هول برم داشته معجزه زیارت در مورد من هم صورت بگیره واز هفته آینده منم  دنبال دوست پسر بگردم  دیگه وامصیبتا چی میشه؟

 

 ولی بین خودمون بمونه خداییش پسر خوشگل و خوش تیپی بود حیف بود

 با خودم فکر کردم زیارت بعدی اگه دیدمش وپیشنهادشو تکرار کرد یه فکرایی براش بکنم آخه تو مرام ما دل شکستن هنر نمی باشد وتا میتونیم باید دل به دست بیاریم منم که دلم کوچیککککککککککککه ودوست ندارم  کسی رو از خودم برنجونم چه برسه به اینکه اون کس هم خوشگل باشه هم خوش تیپ

 

از من به شما نصیحت اعتماد به نفسو از این آقایون یاد بگیرین واگه از کمبود اون رنج می برین به زیارت برین حتما نتیجه شو می بینین آخه تجربه اینو ثابت کرده


 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در بیست و چهارم شهریور 1386

لينك مطلب

 

وقتی که خاکم می کنن بهش بگید پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت ، بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هر چی که خاطره دارم، برید و از بیخ بکنید

نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن ،بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من ،چال بشه با من صد تا خاطره

برو نمی خوام ببینی خونۀ من خالی شده

همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده

اون که می گفت می مرد برات ،دیدی راست راسی مرد ؟

رفت و همه خاطره شم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشست به پات ،بهش بگین نیومدی

بگید هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی

نشونی قلب منو بهش ندین خوب میدونم

میاد جای همیشگی ،سر قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلب من نزن ،بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من ،چال بشه با من کلی خاطره

میخوام رو سنگ قبرم این باشه

طلوعی که خیلی غم انگیز بود

قشنگ ترین خاطرۀ عمرم غروبی که خیلی دل انگیز شد

رو سنگ قبرم بنویس روزی اومد با امید و آخر

ولی حالا بدرقه راهش داغی که موندش به دل مادر

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در پانزدهم مرداد 1386

لينك مطلب


 

 

دریغا ،ای اتاق سرد

اجاق آتش اندام او بودی

تو هم ای بستر مشتاق ،یک شب دام او بودی

چه شبها آرزو کردم

که ناگه دستِ در او را در آغوش من اندازد

نفس یابد ز عطر پیکرش هر بی نفس اینجا  

به شادی بشکند همچون دل ِمن هر گرفتاری،قفس اینجا  

گل قالی برقصد زیر دامانش  

بشوید بوسه ای گرد سفر از روی خندانش

نگاهِ خستۀ تصویر بیمارم، 

که خیره ماند بر کاشانه، جان گیرد

هر آیینه ز تصویر هراسانش نشان گیرد

دریغا، ای اتاق ِسرد !

بسان دره ای تاریک،

دلت از آتش گلهای گرم صبحدم خالی است

تو ای بستر مغشوش 

چو ابری سینه ات سرد است و مهتاب لطیف پیکری در پیچ و تابت

نیست

گر او صبح است بر کاشانه ای اکنون.

دریغا من شب بی اخترم اینجا

اگر او آتش گرم است در هر خانه ،

من خاکسترم اینجا .

منوچهر آتشی


 

 

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در پنجم مرداد 1386

لينك مطلب

سلام سلام

باز امدم

اومدم تا هم بگم زنده هستم هم بگم امروز چه اتفاقی واسه ام افتاد.

 جونم براتون بگه که امروز ظهر ساعت 1 ظهر بود از آموزشگاه

 اومدم بیرون (سه ماهی میشه تو یه آموزشگاه کامپیوتر منشی شدم)

 در و که بستم دیدم سرویس میخواد حرکت کنه . زود پریدم بالا .

 رفتم ردیف آخر یه صندلی خالی بود نشستم . دو تا دختر سمت راستم و دو تا هم سمت چپم نشسته بودن.

کمی از راه و که طی کردیم دیدم دختر سمت راستم که حدوداً هم سن

 و سال خودم بود تکیه داد به شونه م ، کمی بعد خودشو واداد و ولو

 شد و دستشو گذاشت رو شکمش ، گفتم لابد حالش خوب نیست

 چیزی نگفتم . همون موقع یه پوشه از رو پاش افتاد. یه ایستگاه قبل

 از این که پیاده شم از صندلی اومد پایین و به دختره گفتم : این پوشه

 مال شماست؟ گفت : نه - مال شما نیست؟ !

چپ چپ نگام کرد: چرا مال منه . تو دلم گفتم لابد حالش بده نمی

تونه خم شه برش داره . خم شدم برش دارم که داد زد : دست بهش

نزن . گفتم: میخوام بهت بدمش....

گفت: نمی خوام دست نزن . رفتم سمت در که پیاده شم دیدم همه

دخترا و زنا و پسرا و دخترا دارن نگام میکنن . به خودم اومدم دیدم

دختره داره با عصبانیت داد میزنه : این پوشه مال منه این میخواد

بلندش کنه . .. آروم گفتم : میخواستم بدم بهت... حرفم و قطع کرد

و همون طور که خصمانه نگام میکرد گفت: مگه خودم دستو پا

ندارم؟ مگه خودم چلاقم ؟

داشتم دیوونه می شدم منو کرده بود سوژه یه نگاه بهش انداختم

نمیدونم مریضی روانی داشت؟ ولی حتماً داشت رفتارش طبیعی نبود

زیر لب گفتم : برو بابا دلت خوشه و پیاده شدم .

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم . حالا مردم فکر میکردن من دزدم .

اینم از شانس من گیر یه آدم روانی افتادم . از من به همه تون

نصیحت هیچوقت به فکر ثواب کردن نیفتین که تو یه لحظه میبینی

کباب که هیچی جزغاله شدی.

 

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در ششم تیر 1386

لينك مطلب

 

اشتباهي که همه عمر پشيمانم از آن   

اعتمادي ست که بر مردم دنيا کردم

 

هی ی ی ی ی ی ی دل غافل

کلی دلم گرفته

خیلی وقته فکر می کنم ولی هنوزبه هیچ نتیجه ای نرسیدم. در باره ی چی؟ خوب در باره این که چرا بعضیا همش دوست دارن دیگران رو سر کار بزارن؟

من خودم دوست دارم همیشه خوب باشم دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم.از اکثریت هم وقتی بپرسی همین رو میگن.پس کی این وسط بده؟ خدا عالمه....

تو این مدت که آپ نکردم از خیلی ها ضربه خوردم موندم ببینم من کی در حقشون بدی کردم؟! خدا خودش شاهده یکی شون دوست صمیمی من بود کارش به جایی رسید که تهدید کرد زندگی مو به آتیش میکشه .حالا این خانم انگار یادش نمیاد که من .... فقط خدا میدونه چقدر به خاطرش حرف خوردم.همه دوستام میگفتن بهش رو نده و من چه قدر ناراحت میشدم که در باره ش این طور حرف میزنن چقدر باهاشون حرف میزدم.حتی تو مدرسه چند بار نزدیک بود اخراج بشه و من خودم خطر اخراج شدن رو به جون میخریدم که مبادا اون از درس و مدرسه بیفته . با معاون ، مدیر ، مربی ها ، دبیر ها... چقدر پا پیش میگذاشتم تا ببخشنش...

و اون با پسر عموش دست به یکی کردن تا منو نابود کنن. پسره زنگ میزد . اس ام اس میزد آی دی هامو گرفته بود و ازم میخواست باهاش دوست شم..

خلاصه اینا باعث شد تا خیلی ها بهم شک کنن .و این شبها تماماً کابوس شده خواب من .اینقدر لاغر شدم که همه انگشت به دهن موندن که چی شد یهو اینقدر وزن کم کردم.

خیلی دلم پره از دنیا ولی چه کنم که اینجا جاش نیست ...

این آپ هم افتخاری بود .به خاطر داداش ژاماسب خوبم . که هی میگه چرا آپ نمی کنی. مرسی از همه تون که حالا یا تو نظرات یا تو آدی هام پیغام گذاشتین که آپ کنم.

همیشه یادتون باشه اگر تنهای تنها هم شدین وقتی دست رو قلبتون بزارین حضور یه نفر رو احساس میکنین و اون خداست که با هر طپش میگه  بنده ی من دوستت دارم.

همیشه اونو به یاد بیاریم و بدونیم بزرگترین پشتیبانمونه.

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در بیست و هشتم اردیبهشت 1386

لينك مطلب

ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود

آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود

روزای بد میرن و روزای بدتر میان

از دل غم زده ی من نمیدونم چی میخواد

روزگار چرخیدو من اسیر درمان شدم

توی بد بیاری ها م راهی زندان شدم

خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی

ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی

حالا اشک خون به چشم اینو واسه ت میخونم

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم.

 

 

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در هشتم اردیبهشت 1386

لينك مطلب


آرامگاه عشق


شب سياه ، همانسان كه مرگ هست


قلب اميد در بدرومات من شكست


سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد

 
آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه او فتاد


زار و عليل و كور


بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف

در بيكران دور

افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي گور

 

گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار

در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار

بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار

بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار

گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير

با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟

كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار

خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟

پير خميده پشت ؟

جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟

يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت

چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست

فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت

بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست

بر سنگ سخت گور

از بيكران دور

با جوهر سرشك

دستي نوشته بود

آرامگاه عشق




 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در هشتم اردیبهشت 1386

لينك مطلب

 

سلام سلام این مطلب رو یکی از ادد لیستا واسه م فرستاد .ازش ممنونم که هر وقت از این مطالب پیدا میکنه واسه منم سند میکنه.منم گفتم بذارم تو وب که همه استفاده کنن.

 

10سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در

 

 خودش هزاران سخن دگر نهفته است :

 

۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

 

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

 

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

 

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است. اگر پیاده هم

 

شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

 

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی

می کند.

 

7.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

 

8.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ،

 

 که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

 

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه

 

 که احساسش می کنند ، هست.

 

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در چهارم اردیبهشت 1386

لينك مطلب

تو این پست این شعر رو میگذارم .شاعرش عموم هستش ولی دو بیت آخرش رو به خاطر این که تخلص داشت ننوشتم.حالا آقای محمود خان که تشریف اورده بودن گفته بودن از شعر های خودت بذار حالا چه فرق میکنه خودم یا عموم .راستی این شعر هم برای حضرت علی(ع) سروده شده. اگه خوندین نظر نمی خوام ولی صلوات بفرست.

 

زدل مشتاق آن یارم که باشد اعتبار من

بود نام گرام او ، به روز و شب شعار من

ندارم در همه عالم،به کس چشمی بغیر از او

ز هجرانشفغان دارد ،دل چشم انتظار من

کجائی یک دمی جانا ،بیا در محفل یاران

زبند غم رها کن ،قلب زار بی قرار من

بسوزاند آتش عشقت دل و جسم و روانم را

فنا در عشق گشتم ،چون توئی آموزگار من

به دل یک آرزو دارم پیامی آن دم آخر

که راحت جان سپارم چون تو باشی در کنارمن

بسختی جان دهم آنگه نیائی گر به بالینم

چنین باشد اگر جانا ،فغان از روزگار من

خوش آن ساعت که در تابوتم و این آرزو دارم

برای شادی روحم بیا در رهگذار من

دو چشمم باز می ماند ،بدیدار لقای تو

بسوی گور چون بردند این جسم نزار من

بچشم دل کنم سیرت گر از من دیده بر بندند

چو پیچد در کفن غسّال جسم داغدار من

ز قبرستان پس از مرگم بیاید سوز آوازم

هر آن کس بگذرد فهمد صدای یار یار من

کنار قبر من روزی ز احسان گر گذر کردی

خوش آمد گویمت آنگه،نگار گُلعُذار من

سر آرم از لحد بیرون و گویم مرحبا جانا

پس از صد سال ،چون آئی سر خاک مزار من

ندارم قدرتی دیگر که بینم آن جمالت را

چو بر رخسار تو افتد نگاه شرمسار من

اگر نائل نگشتم با چنین حالت به دیدارت

بسوزانید مردم این تن بی اقتدار من

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در بیست و سوم فروردین 1386

لينك مطلب

سلام سلام سلام .صد تا سلام به همه ی شما ها که تو این مدت فراموشم نکردین .

راستش یه چند روزی نبودم. نمیدونین چه اتفاقاتی افتاد.امیدوارم هیچکدومتون بد نبینین ولی من دیدم.

دیروز نه پریروز بابام رفت دنبال دختر خاله پسر خاله هام . میدونین آخه تولد داداشم بود بابام هم رفت اونا رو زود تر بیاره تا عصر که مامانشون اینا بیان.

مامان بابای من دختر عمو پسر عمو هستن و بابام با داداشش با جناق.وقتی بابام رفت مامانمو گرفت ،عموم هم حسودیش شد رفت تک خاله ام رو گرفت.

این شد که خاله ام شد زن عموم ،عموم شد شوهر خاله ام و طبیعتاً ما بچه ها هم شدیم مثل خواهر برادر.

من دو تا برادر دارم یکیش 16 ساله و اون یکی هم 10 ساله بچه های خاله ام هم یه پسر 10 ساله (که 40 روز قبل از رضا داداشم به دنیا اومده و همه از بچگی این دو تا رو دو قلو میدونستن)به اسم کوروش بعدش هم یه پسر ناززززززززز به اسم سیاوش که 5سالشه و یه دختر که 4 سالشه و ماشاا.. تو دل برو که قرار بود اسمش پریوش باشه ولی به خاطر اینکه موقع تولدش خاله ام حالش بد شد و زنده موندنشون یه معجزه بود گذاشتن زینب .

خلاصه اینا صبح اومدن خونه مون و دم عصر که رضا و کوروش و سیاوش و زینب داشتن بازی میکردن زینب افتاد .

یهو جیغ بچه ها رفت هوا منم که چند روزیه درست غذا نمیخورم و تازه میخواستم کمی غذا بخورم شوکه شدم .پا شدم مامانم که قبل از من رسیده بود داد زد یا امام زمان ...

نمیدونم چطور رسیدم ولی وقتی رسیدم دیدم مامانم دستشو گرفته تو صورت زینب و خون همین طور فواره میزنه. زمین پر شده بود از خون. نزدیک بود غش کنم .مامانم هم که طاقت نداشت و قلبش اذیت شده بود غش کرد.

منم به خودم اومدم رفتم سمت زینب

دستشو گرفتم و گفتم آروم آجی ،چیزی نیست کمی خونی شدی همین.....ولی واقعیت این بود که بالای بینیش و دقیقاً بین دو تا چشماش شکافته شده بود.

با گریه گفت نمی تونم چشامو وا کنم.

گفتم میدونم آجی خب نزدیک چشماته چشماتم درد میکنه بسم ال.. بگو ،صلوات بفرست تا دردش کم شه . اونم با هق هق شروع کرد و میون دردی که میکشید بسم ال... میگفتو صلوات میفرستاد.

شاید باورتون نشه ولی خودم دیدم کمی آروم گرفت.

رضا زنگ زد به بابام و اونم اتفاقاً رفته بود پیش عموم.

دوتایی اومدن و زینب رو بردن بیمارستان. وقتی زینب رفت منم وا رفتم نمی دونم این قدرت از کجا اومده بود که تونستم زینب رو آروم کنم.

مامانم هم که بهوش اومده بود با گریه ذکر میگفت.منم اول منگ بودم بعد همونطور که چشمام بارونی بود نماز خوندم و واسه ش دعا کردم. اومدم به مامانم دلداری دادم و گفتم من که میدونم الان هیچیش نیست یه پانسمان میکنه و میاد خونه.

و همین طور هم شد و یک ساعت بعد زینب با خنده دست تو دست بابام دوید تو خونه دستشو گرفتم و گفتم: سلام آجی دیدی چیزی نبود؟

اونم گفت: نه .اولش درد میکرد ولی تو ماشین و تو بیمارستان همش بسم ا.. گفتم و صلوات فرستادم

تا خوب شدم.منو مامانم هم شاد بودیم هم ....آخه این اتفاق تنها یه معجزه بود.اون ضربه که خورده بود و اون همه خون که تمام حیاط رو به رنگ قرمز در اورده بود و تمام فضا بوی خون میداد ،اون شکافی که ما دیدیم کارش با یه پانسمان تموم نمی شد.

من حتی استخون بینی اش رو هم دیدم و کم کمش احتمال شکستگی رو میدادم.

خلاصه اون شب جشن تولد هم زهر شد هم عسل آخه خدا یه کادوی بزرگ بهمون داد و اون هم سلامتی زینب بود.فردا صبحش هم رفتیم زیارت علی بن مهزیار تا مامانم هم نذرشو ادا کنه.

راستی مهدیه جون به خاطراینکه سر زدی کلی ازت ممنونم انشا ا.. جبران کنم.تیکه ت هم جالب بود این داداشی ما هم قابل شما رو نداره شوخی کردم این داداشم اینقد پیشم ارزش داره که به هیچکی نمیدمش، حتی به شما دوست عزیز(حالا ما اینقد تحویلش میگیریم اون که از خداشه دیگه اسم منو هم نشنوه.از بس اذیتش میکنم).خیلی به من لطف داره .همیشه واسه م یه مشاور خوب بوده .

داداش میلاد هم تازگی عموش که 23 سالش بود فوت کرده که از همین جا بازم بهش تسلیت میگم .

و واسه خودش و خونواده ش از خدا طلب صبر میکنم.

داداش میلاد ممنون که به فکرم بودی.یه چند روزی نبودم . حالا که اومدم آپ کردم.

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در بیست و دوم فروردین 1386

لينك مطلب

 

بازم سلام اینبار اومدم تا این پست رو بذارم و بگم من عاشق این شعرم .اولین بار اینو داداش ژاماسب واسم خوند.و بارها تکرار شد.اون خودش هم این شعرو خیلی دوست داره و بوسیله ی همون تکرارها منو هم عاشقش کرد.این شعرو با تمام احساس میخوند و میگن آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.


بر سنگ مزار


الا ، اي رهگذر

! منگر

! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟

 

چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟

 

از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن

 

نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم

 

تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم

 

كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم

 

چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم

 

چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم

 

از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم


سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

 

هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم

 

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم

 

ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم

 

كنون كز خاک  غم پر گشته اين صد پاره دامانم

 

چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟

 

چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟

 

ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم


كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم

 

همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم

 
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم

 
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي

 
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي


شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي

 
كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان

 
به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي

 
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي

 
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دني

ا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا

 
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دني
ا

 
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا

 
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها


سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا


به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي

 

كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

 

 

 

 


نوشته شده توسط شهاب سنگ کوچولو در سیزدهم فروردین 1386

لينك مطلب

درباره وبلاگ

سلام.ستاره هستم.متولد 22 مهر 1367 .از این که به وبلاگ من سر زدید ممنونم .

کاشکی این یادت نره

آدما چه خوب باشن چه بد باشن

همه شون مسافرن

موضوعات
جستجو
نویسنده
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati


free counters